جوهر و وجود؛ ژن و اراده

1- چندی پیش شبکه بی بی سی فارسی مستندی در مورد دوقلوهای همسان پخش کرد. این افراد به دلیل همسانی ژنتیکی می توانند بسیاری از سئوال های بی جواب این علم را پاسخ گویند که موضوع این مستند علمی بود. پژوهشگران در میان این دوقلوها تفاوت هایی را یافته بودند و تقریبا «در به در» به دنبال جواب این تفاوت ها می گشتند. در یک مورد، یکی از قل ها، دچار بیماری ای شده بود که منشا ژنتیک دارد، در حالی که قل دوم این بیماری را نداشت؛ در موردی دیگری یکی از قل ها همجنس گرا بود و دومی دگرجنس گرا و...

2- دعوای میان جبرگرایان و اختیارگریان در مورد تقدم و تاخر جوهر و وجود، قصه ای طولانی در طول تاریخ است. طبیعتا، جبرگرایان جوهر را مقدم بر وجود می دانند و هر چه که انسان کند و به هر جایی که برسد، به تقدیرش مربوط می دانند و عکس آنها اختیارگرایانند که جوهر را متاخر از وجود می دانند و داشته ها انسان را به سعی و تلاشش نسبت می دهند.

این تقدم و تاخر در قرن نوزده و بیست، با ملاک ها علمی سنجیده شد و تاثیری کم سرعت، اما عمیق بر مباحث فلسفی نیز گذاشت، اما به طور دقیق و مشخص جواب نهایی و قطعی نداد. طرح نظریه ضمیر «ناآگاه» نفتی بود بر آتش میان این دو دیدگاه. جبرگرایان دلیل محکمی بر جبری بودن تصمیمات انسان پیدا کردند که رنگ و لعاب علمی نیز داشت. اما همین نظریه باز به نوعی مصدق دیدگاه اختیارگرایان نیز بود، چرا که نشان می داد ضمیر ناآگاه انسان که مستقیم و غیرمستقیم بر تصمیم های او تاثیر دارد و به نوعی آینده «فرد» را می سازد، می تواند مورد بررسی قرار گرفته و اصلاح شود... پس جبری در میان نیست. در این میان مریدان مکتب اصالت وجود (اگزیستانسیالیسم) با اطمینان و اعتماد، وجود را مقدم بر جوهر دانسته و هر نوع پذیرش «شرایط» را صرفا کلاهی عنوان می کردند که انسان برای توجیه «بی ارادگی» خود می گذارد.

گسترش علم ژنتیک و اثبات موروثی بودن بسیاری از خصایص افراد، باز ابتدائا تاییدی بود بر نظر جبرگرایان. علم ژنتیک نشان داد که برخی از تفاوت های رفتاری و علایق و سلایق افراد که آنها نیز تاثیر مستقیم و غیر مستقیم بر تصمیم گیری های انسان و «آینده» او دارد، میراث پدری است.

2+1- چندی پیش شبکه تلویزیونی بی بی سی فارسی مستندی را در مورد دوقلوهای همسان پخش کرد. موضوع این مستند، تفاوت هایی بود که دوقلوهای همسان (که به لحاظ ژنتیکی مشابه هم هستند) با هم داشتند. در واقع سئوال اصلی این مستند تفاوت هایی بود که با منشا ژنتیک در میان این افراد همسان وجود داشت. موارد متعددی بررسی شد. اما مورد آخر، نتیجه ای تکان دهنده داشت:

دو مرد جوان که دوقلوی همسان بودند، سال قبل در آزمون این مستند شرکت کرده بودند و از ژن هایشان نمونه برداری شده بود. بعد از نمونه برداری، این دو به «اختیار» مسیر متفاوتی را برای زندگی «انتخاب» کردند. اولی زندگی روزمره را با آرمان «خوش گذرانی» ادامه داد و دومی مسیر دور دنیا را به روش ماجراجویانه در پیش گرفت. اولی ظهر و شب در رستوران ها و مهمانی ها پرسه می زد و از طعم غذاهای گوناگون لذت وافر می برد، در حالی که دومی به قطب جنوب رفته بود و با از غذاهای محلی صرفا برای زنده ماندن و به اندازه زنده ماندن مصرف می کرد. اولی در جکوزی استخرها ولو می شد و دومی در مراسم ارتوکس های روس، یخ های قطب شمال را می شکست و تن به آب می زد. اولی بعد از ظهر خود را در سایه درختان سر به فلک کشیده مراکز تفرجی می گذراند و دومی از آفتاب سوزان صحرای مرکزی افریقا، در کنار تپه های شن های روان پناه می گرفت....

حالا یک سال از این افتراق گذشته بود و این دو برای نمونه برداری دوباره به مرکز تهیه گزارش علمی بازگشته بودند. اولی فربه و خندان، دومی ورزیده و استوار؛ اولی با قبقب و دمبه، دومی استخوانی و مستحکم؛ اولی با چشمانی گنگ، دومی با نگاهی با با صلابت... بعد از نمونه برداری دوم از ژن های این دوقلوی همسان، آنچه در در تصاویر مشخص بود، تغییری فیزیکی و قابل اندازه گیری. سلول های لایه ابتدایی کرموزوم دومی، بلندتر بودند و پزشک بلندی آن را نشانه پویایی و تغییر این دو را نشانه تغییر انتخابی ژنتیکی عنوان می کرد.

  
نویسنده : لام ; ساعت ٥:۳٥ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/۸/٢٠
تگ ها :

طرف خانه‌ی بنفشه

این پاییز، ظاهرا و باطنا با پاییزهای قبلی فرق دارد. ظاهرش که گرم است و هنوز نشانه‌ای از برگریزان نیست. اما باطنا هم فرقش همین است ظاهرا! گرم است، از باطن هم گرم است.

پاییز امسال، گرم است. مثل غروب‌های جنوبی، زمانی که خورشید توی آب می‌افتد؛ مثل ظهرهای تابستان روی آسفالت خیابان و لذتی عریان در سایه بیدهای معکوس؛ مثل بعد از ظهرهای بهاری زمانی که شعاع‌های خورشید روی پوست خواب قیلوله می‌لغزند و دلیل "مهر"بانی خورشید را در استخوان آدمی حک می‌کنند؛ مثل حرارت چای داغ روی قله‌ای یخزده و جانی که دوباره حس می‌کنی به کالبدت دمیده شد... مثل نفس نفس‌های گرم بنفشه وقتی که سخت در هم آغوشته‌ایم!

پاییز امسال در نهاد خود گرمایی لطیف دارد، گرمایی قلقلک‌گونه که خرد را تخفیف می‌دهد، تو گویی قند شراب است که حس‌گرهای جذب شیرینی را در ته زبانت را تحریک می‌‌کند، سبک می‌شوی، آرام و بی دغدغه می‌خندی، آرام و بی دغدغه می‌خندیم...

پاییز است، هوا به نسبت پاییز بودنش گرم است. گرمایی سحرآمیز دارد و آدمی منگ می‌شود، مثل کرختی بعد از چرت‌های بهاری. حسی غریب زیر پوستم، روی تمام سطح بدنم می لغزد، رعشه‌هایی خفیف می‌گیرم، انگار می‌کنم آهسته آهسته از زمین فاصله می‌گیرم...

حسی غریب می‌خواندم، بلند می‌شوم، سبک هستم،‌ انگار روی باد راه می‌روم، منگی سنگینی دارم، بوی یاس‌های رازقی، بوی برگ‌های سوزنی سرو، بوی صمغ، بوی گیاه می‌آید... حسی به سمت خانه‌ی بنفشه می‌خواندم...

  
نویسنده : لام ; ساعت ۱۱:٢٥ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/٧/٢٩
تگ ها :

قیدها مندرس شده‌اند

 

گاهی دلم برای کلمات تنگ می‌شود. نه اینکه کلمات عجیب و غریب... نه! کلمات عادی که چند وقتی است آنها را استفاده نکرده‌ام و در هزار توی ذهنم، در گوشه‌ای کز کرده‌اند،‌به امید روزی که استعمال شوند. به ویژه این روزها برای کلماتی که یادآور مدرسه‌اند، بیشتر دلتنگم. کلماتی مثل: خوراکی، هزلولی، آبدارچی، ذورنقه، فی البداهه، فاکتوریل، توپ دولایه، زنگ تفریح، آب ژاول، فرمول و...

گاهی دلم تنگ می شود برای کلمات، برای کلمات عادی و روزمره‌ای که با تغییر شرایط، با بالارفتن سن، دیگر کمتر از آن استفاده می شود و آنها مهجور و منتظر، در حجمی خاکستری، گوشه نشسته‌اند، به امید روزی که به صوت، به نوشته درآید. کلماتی مثل: آلاسکا، تیله، کاشی ده‌لو، بادبادک، گوبلن، تیرکمان، کتانی، آب‌تنی...

داشتم فکر می‌کردم،‌ برخی از کلمات نیستند و جایشان خالی است. بعضی از افعال وجود دارند ولی نام ندارد و برخی از صفت ها که نوشته نمی‌شوند و چون نوشته نمی‌شوند،‌نیستند، اما جایشان خالی است، هستند، اما کسی نمی داند چیستند...

حتی گاهی دلم برای قیدها تنگ می‌شود، به ویژه قیدهای قطعی و مستحکمی مثل: حتما، باید، عمرا، مسلما... به این فکر می‌کنم که اینها قیدهای خوبی هستند ولی برای زندگی از استحکام کافی برخوردار نیستند؛ فکر می‌کنم نیاز به قیدهای جدی‌تری دارم. قیدهایی که چون دیواری ساروجین، حتی اجازه نمی‌دهند در ذهن مخاطب، روزنه‌ای ساخته شود از تخیل عبور. قیدهایی جدی‌تر و قطعی‌تر که هزاران سال بعد از ساخته شدنشان، هنوز کسی نتوانسته باشد به اندازه شست پای موری در ذهن خود در آن حفره‌ای ایجاد کرده باشد.

شاید هزاران سال طول کشید که قیدی همچون «حتما» ساخته شد، و شاید هزاران سال نیز از استحکام لازم برخوردار بود و حتمیت آن قطعیت داشت. حتما اگر مخترع آن می‌دانست روزی از قیدش به این راحتی به جای «شاید» استفاده می‌شود (که من همین حالا این کار را کردم) هیچ وقت چنین قیدی را نمی‌ساخت یا شاید محکم‌تر و بادوام‌تر آن را ساخته بود.

ما به قیدهای مستحکمتری نیاز داریم، قیدهای قدیمی به علت کثرت استعمال مضمحل شده‌اند.

  
نویسنده : لام ; ساعت ٩:٢٦ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/٦/۱٩
تگ ها :

سوسک ها همیشه پیروزند

 

دراز می شوم روی صندلی چرخدار، لبه ی پشتی آن پس گردنم را می خراشد. فکر می کنم به این که اگر از روز اول اسپری را گرفته بودم روی سوسک هایی که روی ضخامت زیرین در اتاق لانه کرده بودند، شاید حالا اینجوری نبود.

سوسک ها زاد و ولد کردند، زیاد شدند و همه جا را گرفتند. آن جفت اصلی حالا می آیند در خواب هایم و برایم شکلک در می آورند، گاهی پوزخندی می زنند و گاهی در گوشی با هم چیزهایی می گویند و مرا نشان می دهند. بعدها دیده بودم که جشن می گیرند و سور می دهند و صدای قهقه اشان صبح و شام در گوش هایم زنگ می زند.

سرم را بالا می آورم، صدای سوسک ها، صدای ساییده شدن پاهاشان روی پرده نازک گوشم مثل سوزنی است که در مغز استخوان فرو می رود. سرم را روبه روی مانیتور می گیرم و سعی می کنم چیزهایی را به یاد بیاورم، از روزهای اول، از روزهایی که هنوز سوسک ها اینقدر زیاد نشده بودند. دو تا بودند، جفت بودند و مدام با هم همخابه می شدند، سوسک مادر آبستنی می شد و مدام، گوشه و کنار در، لای درز دیوار و روی سکنجی ابزارهای گچی سقف تخم ریزی می کرد و من شبیه یک زندانی که هر روز به موعد اعدامش نزدیک می شود، فقط آنها را می نگریستم، با چشمانی ناباوری که هر روز سفیدی اش بیشتر می شد.

سعی می کنم جلوی تهوعم را بگیرم، بوی خون را در بینی ام حس می کنم و سنگینی مویرگ های نازک بینی ام را که هر لحظه در حال انفجار هستند. سعی می کنم روزهای اولی را به یاد بیارم که بچه سوسک های تازه سر از تخم بیرون آورده، کم کم از سر و کولم بالا می رفتند و من مثل آدمی مسخ شده فقط سایش قسمت اره ای پاهایشان را روی پوستم حس می کردم. سوسک ها بالا می آمدند.

دستم را به سختی روی کیبرد می برم، شاید دوست دارم آخرین نوشته هایم را بنویسم، آخرین حرفی که هر اعدامی اجازه دارد بزند. آخرین دفاع. اما حمله حجم انبوهی از امعا و احشایم به درون دهان، اجازه نمی دهد. بالا می آورم و در دهانم حس می کنم میخ هایی را که بیرون می ریزند. صدای آشنایی است، صدای بزم سوسک هاست. حس می کنم لاشه آنها ست که بالا می آورم. یاد می آید روزهایی را که سوسک ها به دهانم حجوم می بردند و من شبیه گوسفندی کنار دکان قصابی، آرام و رام نشسته بودم. گاهی نسوج لزجشان را که زیر دندانهایم له می شدند حس می کردم و گاهی دست و پایشان در گلویم گیر می کرد.

بالا می آروم، روی کیبرد که حالا نوچ شده از خونی که از دماغم بیرون می ریزد. سنگینی خون لخته شده بر ضخامت دیواره های سبز مویرگ غلبه کرد، خون لمه شده ابتدا و بعد از آن آرام آرام روان و راحت بیرون می ریزد. روی کیبرد نوچ که دست و پای سوسک های بالا آمده، لای دکمه های آن گیر کرده اند. به یاد می آورم روزهایی را که شبیه کندوی سوسک ها شده بودم، پیوسته روی اندامم در رفت و آمد بودند، جفت گیری می کردند و تخم ریزی، و گاهی تیزی آلت تناسلی نریته هاشان را روی چشمانم حس می کردم. چشمانی که کم کم شبیه پیله خالی کرم ابریشم، یا شاید شبیه لارو حشره های آفریقایی می شد وسوسک های جوان از آن تغذیه می کردند.

دراز می شوم، حس می کنم تمام بافت های اندامم از هم می گسلد و از لابلای آن سوسک های ریز یا تخم های در حال بلوغ بیرون می ریزد. سعی می کنم دستم را روی کیبرد بلغزانم. نوچ است و کلیدهایش به هم قفل شده اند. به یاد می آورم روزهایی را که سوسک ها روی پوست بی خون صورتم می خزیدند و من مثل پلنگی که در تور شکارچی گیر افتاده، پنجه می زدم و هر پنجه خراشی بود بر چهره وحشتزده خودم. سوسک ها می خندیدند و شکل من کم کم شبیه نطفه زرده تخم مرغ می شد، چشمانم کشیده می شد و دست و پایم داخل سینه ام منگنه می شدند.

حالا سوسک ها پیروز شده اند، آنها همه اجزاء اندام مرا از هم متلاشی کرده اند، دست هایم شبیه دم اسب ریش ریش شده اند و به جای انگشتانم، رشته هایی آویزان است، جای خالی چشمانم پر است از تخم هایی که در حال باز شدن است، دل و روده ام از دهانم بیرون آمده و ایجا روی کیبرد پراکنده شده است، پاهایم از زانو به بالا و پایین در حال تمام شدن هستند و سوسک ها، سوسک های همیشه پیروز، با قسمت اره ای پاهایشان رگ ها و مویرگ های آن را از هم بریده اند... حالا دیگر سوسک ها پیروز شده اند.

 

 

  
نویسنده : لام ; ساعت ٤:٥٤ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/٤/٢٧
تگ ها :

شیء‌زدگی

جوامع در حال رشد، همیشه با مسئله‌ای روبرو هستند که بعدها به صورت معضل برخی از امورشان را مختل می‌کند: شیء‌زدگی. شیء زدگی یا اصالت اشیاء درست بعد از رفع دغدغه‌های معیشتی حادث می‌شود و تا بلوغ فکری جامعه ادامه دارد. اصالت یافتن فناوری در اوایل قرن نوزدهم و تا زمان جنگ جهانی در اروپا عاملی بود برای اصالت یافتن شیء.

حالتی است که مصنوع آدمی روح پیدا می‌کند و آدمی به آن وابسته می‌شود و نه تنها زندگی، بلکه شخصیت آدمی نیز تحت تاثیر شیء قرار می‌گیرد. گرچه ساتوری شدن سامورایی‌ با شمیر در ظاهر همین حالت است، اما منظور از شیء‌زدگی ساتوری شدن نیست. ساتوری شدن، زمانی است که به واسطه نیاز آدمی به ابزار، استفاده‌های مکرر از آن احساس یگانگی شیء و جان پیش می‌آید و در اصل اعتقاد به یکی بودن انسان با طبیعت (جاندار و بیجان) است. «گاو» غلامحسین ساعدی نشانه‌های ساتوری شدن انسان و جانداری دیگر را دارد.

اما شیء‌زدگی، احساس و در دراز مدت اعتقادی هیجانی است که با اهمیت یافتن شیء‌ نزد آدمی، از جایگاه ابزار و مصنوع فراتر رفته، بخشی از ذهنیت آدم می‌شود و زندگی او را تحت الشعاع قرار می‌دهد.

با سرعت گرفتن رشد فناوری، تولید (مصنوع) به شکلی مهارناشدنی، هم در تنوع و هم در تعداد، فزونی گرفت و بازار به سرعت و در ابعادی بیکران گسترده شده است. بازار نیاز به مصرف دارد و مصرف نیاز به اصالت یافتن اشیاء. از این رو، بسیاری از کمپانی‌ها مبلغ مصرف شدند و در تبلیغات نامحسوس خود به اشیاء اصالت دادند. استفاده از شخصیت‌های تیپیک با اشیاء‌ مورد نظر، تاثیری شگرف بر گسترش نامحسوس این مکتب اجتماعی داشت.

بعدها که جوامع ابتدایی شیء زده به بلوغ رسیدند، دریافتند اصالت اشیاء و به تبع آن مصرف گرایی تا چه حد توانسته محیط زیست را از تعادل خارج به سمت نقطه صفر سوق دهد. تولید بالا، مصرف بی محدودیت انرژی و زباله‌ها، کم کم تبدیل به معضل شد و انسان جهان اول، توانست انتهای دنیا را ببیند.

امروزه جهان سوم که در حال رشد است، به شدت با معضل شیء‌زدگی روبروست. از سویی اشیاء‌ جدید جذابیت‌های زیادی دارند و از سویی دیگر اشیائی که از سنشان چندان نگذشته، زباله محسوب می‌شوند. و از آن بالاتر، طبقه یا طبقاتی، هویت خود را از اشیاء گرفته و می گیرند.

  
نویسنده : لام ; ساعت ۱٠:۳٢ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/٤/۱٤
تگ ها :

← صفحه بعد